فرزانه‌های پژمرده

فرزانه‌های پژمرده

خاطرات تلخ وشیرین من از روزگار...

جم تی وی ساختمون ما

همسایه بغلیم یه زن و شوهرن که زنه خیلی آدم خوبیه. هر وقت که غذای خوب درست می‌کنه یه بشقابم برا من میاره

اما شوهره! وززززه‌س

چند روز پیش دیدم زن همسایه پایینی از تو خونه‌ی اینا اومد بیرون. منم از تو چشمی داشتم دید میزدم. مرده بدرقه‌اش می‌کرد. زنه هم خونه نبوده

حالا زنه فهمیده شوهرش چیکار کرده ساختمونو گذاشته رو سرش. 🤣

قرار بود

فقط یه شب باهاش بخوابه.
نه برای سکس؛ فقط می‌خواست بغلش کنه و صبح بره.
صبح که بیدار شد، مرد هنوز خواب بود.
گوشی رو برداشت که بی‌سروصدا بره.
پیام جدیدی از همون مرد اومده بود:


اگه داری میری، حداقل وانمود کن دیشب خوابت برده بود.

داستان کوتاه (۱)

این داستان کوتاه رو چند سال پیش نوشته بودم ولی هیچ جا منتشرش نکردم. ممنون میشم نظرتونو بگید:

دیشب تو راه برگشت، یه گربه افتاد دنبالم.
هرجا می‌رفتم، می‌اومد.
جلوی خونه که رسیدم، سه بار میومیو کرد و رفت.
صبح که بیدار شدم، دیدم جلوی دره.
عجیب‌تر اینکه یه تیکه کاغذ کنارشه که روش نوشته بود:
«امشب درو باز نکن.»
همون لحظه از داخل خونه صدای میومیو اومد.
من که اصلاً گربه نداشتم.

منم عکساشو پاره کردم

امروز داشتم عکسای قدیمیمو نگاه می‌کردم، رسیدم به عکسای قبل از اون زخم روی صورتم.

یادم افتاد اون موقع دوست‌پسرم هی می‌گفت: «چقدر خوشگلی».

بعد از اینکه زخم موند (در حد چند ماه)، یه روز خیلی عادی گفت: «فکر کنم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.»

راستش بیشتر از رفتنش، این جمله‌ش موند توی سرم که میگفت: آخه این زخمتم که خوب نمیشه

حالا نیستش که بهش انگشت میانیمو نشون بدم بگم درستش کردم. پفیوز لاشی

امروز چند شنبه‌س؟

تو آسانسور دیدم یه نفر نون دستشه. گفتم: «صبحونه؟»
خندید گفت: «نه پس، شام.»
تو دلم گفتم : بیشعور ...
رسیدیم پایین، در رو که باز کرد گفت: «راستی… امروز جمعه‌ست.»
منم برگشتم خونه.
کل روز رو اشتباهی فکر کرده بودم شنبه‌ست.

شروع شد ...

مدت‌ها بود که درگیر یه درگیری ذهنی بودم با خودم. وسواس شدید فکری و اتفاقاتی که باعث این وسواس شده بود.

به اصرار تراپیستم شروع کردم به نوشتن. دوست دارم بدون قضاوت متن‌هام خونده بشه و شرایطم درک بشه

محیط‌های زیادی رو جستجو کردم تا اینکه این جا رو پیدا کردم. امکانات خوبی داره و امیدوارم بتونم با نوشتن کمی آروم شم.

پس از همین اولین قدم اعلام می‌کنم:

ســــــلام، حالتون چطوره؟

به اصرار تراپیستم خواستم توی یک فضا عمومی کمی بنویسم. شاید این تنها هنر من در این روزهای تلخ باشد. و شاید کمی آرامم کند